تبليغاتX
...دل نوشته های یواشکی

...دل نوشته های یواشکی

 

"حميد مصدق"

تو به من خنديدي و نمي دانستي 


من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

             
باغبان از پي من تند دويد 

سيب را دست تو ديد


غضب آلود به من كرد نگاه


سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك


و تو رفتي و هنوز، 

 

سالهاست كه در گوش من آرام آرام 


خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم


و من انديشه كنان غرق در اين پندارم


 كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداش  

 

 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد "

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم  

 تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 23:32  توسط sara 

 

چشمهايم مال تو


من که جز تصوير تو چيزي نمي بينم در آن


آنچه ميبينم تويي چشمان توست


گوييا در جاي جاي كوچه ها


روي هر برگ درخت


پشت و روي شيشه ها آيينه ها


شوخي طبع پر لز لطف خدا


عکسي انداخته از روي تو ناز


پلکها را ميگذارم روي هم


اي شگفت


چهره خوب تو باز !!


پشت پلک بسته هم ميبينمت


آري آري اين تويي


صورت زيباي تو


خنده هاي دل نشين و ناب تو


سحري از سيماي خوبت در خيا ل


اي پري


آنچه ميخواهم تويي


آنچه ميجويم تويي


وانچه ميگويم تويي


تار وپود جانم از تصوير تو


عکس خط و خال تو


چشم ميخواهم چه کار


چشمهايم ما ل تو

 

  


 

هیچی نمی گم...

دیگه جای حرفی نمونده....نه...!؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:31  توسط sara  |